تبلیغات
گیاه پزشکان 89 دانشگاه زابل
گیاه پزشکان 89 دانشگاه زابل
به وبلاگ علمی و کلاسی گیاه پزشکان ورودی 89 دانشگاه زابل خوش آمدید
 
تاریخ : دوشنبه 9 تیر 1393 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

ماه مهمانی خدا رمضان الکریم مبارک

از تمامی دوستان و همکلاسی های عزیز حلالیت میطلبم و ما رو هم از دعای خیرتون محروم نکنید

التماس دعا به امید قبولی طاعات و عبادات تمام مسلمین




تاریخ : سه شنبه 19 فروردین 1393 | نویسنده : زهرا امینی فرد
سلام دوستان


به درخواست بعضی دوستان یه نظرسنجی میخوام بذارم راجع به ارشد




سوالی که برای خیلیا بود اینه که فایده ارشد

چیه؟؟؟؟؟؟ چرا باید چن سال دیگه هم درس خوند؟
با

چه انگیزه و امیدی؟؟؟؟؟؟؟؟





طبقه بندی: مطالب مفید، 
تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد
سلام دوستان 

خدا قوت همگی خسته امتحان نباشید


امیدوارم همتون قبول شین چون خیلی زحمت کشیدین





تاریخ : جمعه 3 آبان 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد

سلام دوستان

باتوجه به درخواست بعضی دوستان میخام یه نظرسنجی بکنیم که:

بنظرشمادوستان و همکلاسی های عزیز در کنکور

امسال چه کسی موفق تره و رتبه بهتری کسب

میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 





طبقه بندی: اخبار،  مطالب مفید، 
تاریخ : سه شنبه 2 مهر 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد و به من گفت:"نرو که بن بسته". گوش نکردم و رفتم و بن بست بود. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم ، پیر شده بودم ، جوانی را دیدم که وارد کوچه می شد...!!!





ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی، 
تاریخ : چهارشنبه 6 شهریور 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد
تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟ 

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟

اگه جواب این همه سئوال رو میخواین!

مطلب زیر رو بخونین...خیلی جالب و آموزندس...



ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی، 
تاریخ : سه شنبه 18 تیر 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد
بـیــروטּ ایــטּ פֿــانــہ ،

ایــטּ سـنــگ هــایــے ڪـہ بـہ پــایــم مـے گیــرنــد و

رفـتــטּ را درد آورتــر مــے ڪــنـنــد ؛

هـمــاטּ هــایــے انــد

ڪـہ ســرت بـہ آטּ هــا פֿــواهــد פֿــورد . . .




طبقه بندی: شعر، 
تاریخ : شنبه 15 تیر 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد
روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت.

از او پرسیدند:کجا می روی؟

گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم.

گفتند:واقعا که مسخره ای!تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از

کوهستانها بگذری تا به او برسی.

مورچه گفت:مهم نیست . همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم




طبقه بندی: سرگرمی، 
تاریخ : یکشنبه 9 تیر 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد



ادامه مطلب

طبقه بندی: اخبار، 
تاریخ : شنبه 8 تیر 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد

اگر اندك . . .

اندك . . .

دوستم نداشته باشی

من نیز تو را

از دل می‌برم

اندك . . .

اندك . . .

اگر یكباره فراموشم كنی

در پی من نگرد

زیرا

پیش از تو فراموشت كرده ام

 





طبقه بندی: شعر، 
تاریخ : دوشنبه 3 تیر 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد
شعر نیمه شعبان, اشعار مهدویت

مژده ای دل که شب نیمه شعبان آمد

بر تن مرده و بی جان جهان جان آمد

بانگ تکبیر نگردرهمه عالم بر پاست

همه  گویند  مگر  جلوه  یزدان   آمد

اززمین نوربه بالا رود امشب زیرا

نور خورشید امامت همه  تابان  آمد

قائم آل محمد (عج)گل گلزار رسول

حجه بن الحسن (عج)آن مظهر ایمان آمد

 






طبقه بندی: شعر، 
تاریخ : یکشنبه 2 تیر 1392 | نویسنده : زهرا امینی فرد
تاریخ : جمعه 25 اسفند 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

با سلام و خسته نباشید

پیشاپیش عید باستانی نوروز رو به همه تبریک میگم

انشاا... که تعطیلات به همه خوش بگذره

موفق باشید و پیروز

از اقا و خانم میگذرم و فقط به فامیل نوشتن اکتفا میکنم چون خودمم هم تو این روزا سرم خیلی شلوغه,شما به بزرگواری خودتون ببخشید!

 

جهانتیغ=شپشه دندانه دار

خروشان=لمبه گندم

قدوسی=سوسک بزرگ کابینت

ناصر زاده=سوسک کشیش

شرافتی=سوسک نان

دهمرده=سوسک توتون

شیخ اکبری=شپشه قرمز آرد

غنی عطوف=شپشه آرد

امینی فرد=سوسک چینی حبوبات

عیسی زاده=سوسک چهار نقطه ای حبوبات

میر=سوسک عدس

صیادی=سوسک نخود فرنگی

نجفی=سوسک باقلا

احمدی=سوسک لوبیا

هیبت زهی=سوسک زردآرد

محمدی=سوسک سیاه آرد

ایزدپناه=سوسک سیاه غلات

جهاندیده=شپشه برنج

شهمرادزاده=شپشه گندم

اطمینانی=سوسک موزه

جوکار=سوسک چرم

خالقی=بیدگندم

جهانتیغی=بیدآرد

آناهیده=شب پره هندی

رحمانی=بید لباس

خواجوی=سوسک رنگارنگ قالی

سلجوقی=سوسک سیاه قالی

سجادی=بید خز

درفشان=بیدقالی

سرگزی=قرنطینه و اعمال آن ها

بلوچی نژاد=شپشه ذرت

یاسر ناروئی=سوسری آلملنی و اهمیت بهداشتی آنها

نعمتی=بسته بندی مواد غذایی انباری و بهداشتی انها

خدابخش نارویی=سوسری شرقی و اهمیت بهداشتی انها

قنبرزهی=اهمیت افات انباری

میجانی=سوسری امریکایی و اهمیت بهداشتی انها

مصطفوی=انواع سیلو ها و انبارها(ساخت انها)

راوند=مدیریت انبارها و بهداشت انها

پور خیر اندیش=موش سیاه

درینی=موش نروژی

احسانی=کنترل آفات انباری

حسینی =موش خانگی

امیدوارم موفق باشید و اگر بعد از تهیه پاور هاتون اونها رو در اختیار من قرار بدید تا در وبلاگ گذاشته بشن خیلی ممنون میشم

مجددا عید باستانی نوروز رو تیریک میگم




تاریخ : یکشنبه 6 اسفند 1391 | نویسنده : محمدرضا مصطفوی
2e2af648531 تو دلت شماره چنده؟

۱. یکی دلش به صد دل بنده..

 ۲٫ یکی صد دل, به یه دل می بنده..

 ۳٫ یکی یه دل , به یه دل می بنده و تا اخر پایبنده..

 ۴٫ یکی نمی دونه دلش به کی بنده..

 ۵٫ یکی هر بار به یکی دل می بنده..

 ۶ یکی دل می بنده که بخنده..

 ۷٫ یکی هم دلش اکبنده , مونده به کی دل ببنده

 ۸٫ یکی هم دلش شکسته و منتظره یه بنده

 حالا تو دلت شماره چنده؟




تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391 | نویسنده : بهروز احسانی
Photo: ‎تسلیم نشید‎
هرگز تسلیم نشو حتی......اگر.....انگیزه یا امید نباشه.



تاریخ : سه شنبه 1 اسفند 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

حکایت وقت رسیدن مرگ


یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !





طبقه بندی: مطالب مفید،  سرگرمی، 
تاریخ : دوشنبه 30 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

یکی از موارد اصلی که توسط دختران و پسران جوان به عنوان دلیل دوستی ها و آشنایی های پیش از ازدواجشان عنوان می شود آشنایی به قصد ازدواج است. معمولاً در اینگونه روابط یکی از طرفین به دیگری قول ازدواج داده و از وی می خواهد به منظور شناخت بیشتر مدتی با هم در ارتباط باشند.
اما متاسفانه ممکن است برخی به قول و قرارهایشان وفادار نبوده و تنها قصد سوء استفاده از فرد مقابل را داشته باشند. به همین دلیل لازم است که افراد قادر باشند میان راست و دروغ تمایز قائل شده و خود را از عواقب ناگوار چنین مسئله ای محفوظ بدارند.

معمولاً در رفتار و افکار کسانی که با دادن وعده دروغین سعی در اغفال فرد مقابل دارند نکاتی دیده می شود که با کمی دقت در آنها می توان نسبت به نیت فرد مقابل آگاهی حاصل نمود. مهمترین این مسائل و رفتارها عبارتند از
اصرار بر پنهان ماندن رابطه
معمولاً این افراد اصرار دارند که هیچ یک از اعضای خانواده و حتی دوستان از این ماجرا با خبر نشوند. گرچه ممکن است آنها دلایلی مانند نامساعد بودن شرایط،‌ ترس از مخالفت اطرافیان و … را دلیل این درخواست معرفی می کنند اما چون در حقیقت قصد ازدواج ندارند از اینکه شما این موضوع را با دیگران در میان گذاشته و آنها شما را راهنمایی کنند و همچنین به منظور اجتناب از جدی شدن رابطه از طریق مطلع شدن خانواده ها، می خواهند این رابطه پنهان بماند. پیشنهاد ازدواج در آغاز آشنایی

اگر فردی بدون هیچ آشنایی قبلی با شما در همان اولین برخورد پیشنهاد ازدواج داد باید کمی محتاط شوید. چطور ممکن است در اولین برخورد، شخصی چنین پیشنهاد مهمی به شما بدهد بدون آنکه هنوز شما را درست شناخته باشد؟ در چنین مواردی احتمالاً ویژگی های ظاهری مانند زیبایی، وضعیت مالی،‌تحصیلی و… شما فرد مقابل را تحت تاثیر قرار داده و وی از دادن پیشنهاد ازدواج به شما اهداف دیگری دارد. پیشنهاد ازدواج پس از رد درخواست های نامعقول

اگر فردی که با او آشنا شده اید پس از اینکه شما به درخواست های نامعقول وی در زمینه های مختلف مثل صمیمیت جسمی یا درخواست کمک مالی پاسخ منفی دادید به شما پیشنهاد ازدواج داد بدانید که او تنها به دنبال راهی برای رسیدن به خواسته های خویش است و به محض اینکه نیازهایش ارضا شود قول و قراهایش را زیر پا خواهد گذاشت. تمایل نداشتن به صحبت کردن درباره ازدواج

اگر فردی که به شما قول ازدواج داده از صحبت کردن در این باره طفره می رود دقت خود را کمی بیشتر کنید. اگر ازدواج برای وی یک هدف باشد مانند هر هدف دیگری بریا رسیدن به آن برنامه ریزی نموده و تلاش می کند. به همین دلیل باید در مورد آن با شما صحبت کند تا به کمک هم تصمیماتی اتخاذ کنید و گام هایی بردارید که شما را به هدفتان نزدیک تر کند. مثلاً ممکن است فردی تصمیم بگیرید که در کلاس های آموزش مهارت های زندگی شرکت کند یا به دنبال پیدا کردن شغلی باشد. به هر حال هنگامی که فرد قصد انجام کاری دارد حتماً در مورد آ ن فکر و اقدام می کند. موکول کردن ازدواج به سال های بعد

اگر فردی که با او آشنا شده اید می گوید با آنکه علاقه بسیاری به شما دارد اما حداقل تا پنج سال دیگر شرایط ازدواج را ندارد و از شما می خواهد که به خاطرش صبر کنید، باید در صحت گفته های وی شک کنید. بهتر است دلایل وی را بشنوید و به او بگویید که لازم نیست در شروع زندگی همه شرایط ایده آل باشد و شما از اینکه در کنار وی برای ساختن زندگی تان تلاش کنید لذت می برید.

 





طبقه بندی: مطالب مفید، 
تاریخ : دوشنبه 30 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی




ابراهیم و آتش و گنجشک


نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.
از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز





طبقه بندی: مطالب مفید،  سرگرمی، 
تاریخ : یکشنبه 29 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

نجار زندگی


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اما اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.
فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، دیگر ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.





طبقه بندی: مطالب مفید،  سرگرمی، 
تاریخ : شنبه 28 بهمن 1391 | نویسنده : محمدرضا مصطفوی
زندگی یعنی چه؟

زندگی یعنی چه؟؟؟!!!  

میروم تا ایوان تا بپرسم از خود: زندگی یعنی چه؟؟؟........

 

زندگی درک همین اکنون است… 

زندگی شوق رسیدن به همان…

فردایی است، که نخواهد آمد…

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی…

ظرف امروز، پر از بودن توست….

زندگی، فهم نفهمیدن هاست….

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود…

تا که این پنجره باز است,جهانی با ماست….

آسمان,نور,خدا,عشق,سعادت با ماست

فرصت   بـــــــــــــــــــــــازی   این پنجره را در یابیم ....





تاریخ : شنبه 28 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی



ماجرای چوپان و مشاور‎


چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. رانندۀ آن اتومبیل كه یك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهای Gucci ، عینك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه ی NASA روی اینترنت، جایی كه میتوانست سیستم جستجوی ماهواره ای( GPS ) را فعال كند، شد. منطقۀ چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحۀ كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیدۀ عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد.

بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان میداد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همینطور كه قبلا توافق كردیم، میتوانی یكی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟ مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا كه نه!
چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست میگویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل میدانستم، مزد خواستی. مضافا، اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمیدانی، چون به جای گوسفند، سگ گله را برداشتی.








طبقه بندی: مطالب مفید،  سرگرمی، 
تاریخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟


روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.

شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ...

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر. یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.





طبقه بندی: سرگرمی،  مطالب مفید، 
تاریخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی





فرصتی برای خودشناسی


پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.
پس آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است.
اما نمی‌دانم چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

کشاورز که ترسیده بود گفت:
سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم.
شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم ...
چقدر به شاخه‌های زیر پایتان وابسته هستید؟
آیا توانایی‌ها و استعدادهایتان را می‌شناسید؟
آیا هیچگاه جرات ریسک را به خود داده اید؟







طبقه بندی: مطالب مفید،  سرگرمی، 
تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

چنگیز خان مغول و شاهین پرنده


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ...

چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.





طبقه بندی: مطالب مفید،  سرگرمی، 
تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | نویسنده : محمدرضا مصطفوی
تمام ِ لحظات ِ بودنـت را...

ترس ِ رفـتـنت

از من گـرفــت

و حالا که رفته ایـــ...
.
.






تاریخ : یکشنبه 22 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

آداب کادو دادن
اگر اصلا کادو ندهید، خیلی خسیس هستید.
اگر کادوی ارزان بدهید، خسیس هستید.
اگر کادوی کوچک بدهید، باز هم خسیس هستید.
اگر کادوی با مارک ایرانی بدهید، بی تعارف خسیس هستید.
اگر کادوی گران بدهید، اهل پز دادن هستید.
اگر کادوی بزرگ بدهید، اهل پز دادن هستید.
اگر کادوی مارک دار بدهید، اهل پز دادن هستید.
اگر اصلا کادو بدهید... حالا من این کادو رو چیکارش کنم؟!

آداب حرف زدن
اگر در مهمانی زیاد حرف بزنید، پرحرف هستید و حوصله آدم را سر می برید.
اگر در مهمانی کم حرف بزنید، کم حرف هستید و حوصله آدم را سر می برید.
اگر در مهمانی اصلا حرف نزنید، مغرور و پر افاده هستید و حوصله آدم را سر می برید.
اگر در مهمانی حرف نزنید و با حرکات صورت و چشم و ابرو ارتباط برقرار کنید، بی ادب هستید.
اگر لحنتان سوالی باشد، کنجکاو و فضول هستید.
اگر فقط به سوال ها جواب بدهید، تودار هستید و باید با آچار از شما حرف بکشند.

آداب خنده
اگر حرف های خنده دار بزنید، لوده و مسخره هستید.
اگر جدی باشید و اخم کنید، بداخلاق هستید.
اگر به حرف های دیگران بخندید، بی جنبه و جلف هستید.
اگر به حرف های دیگران نخندید، آداب معاشرت سرتان نمی شود.
اگر بعضی وقت ها به حرف های دیگران بخندید و بعضی وقت ها نخندید، غیرطبیعی هستید و عکس العمل هایتان غیر عادی است.

آداب پذیرایی
اگر غذا زیاد بپزید، اهل ریخت و پاش هستید.
اگر غذا کم بپزید، خسیس هستید.
اگر غذا به اندازه درست کنید، چشم تنگ هستید و دست و دلتان می لرزد که یک کم بیشتر درست کنید.
اگر غذای فرنگی بپزید، ندید بدید و اهل چشم و هم چشمی هستید.
اگر غذای ایرانی بپزید، سلیقه قدیمی و معمولی دارید.
اگر چند جور غذا بپزید، می خواهید هنرتان را به رخ بکشید.
اگر یک جور غذا بپزید، به مهمانتان توهین کرده اید.

آداب دوست داشتن
اگر بگویید که زنتان را دوست دارید، زن ذلیل هستید.
اگر بگویید که شوهرتان را دوست دارید، او زن ذلیل است.
اگر بگویید که همسرتان را دوست ندارید، خائن هستید.
اگر بگویید که به همسرتان احساسی ندارید، بی احساس هستید.
اگر بگویید که مادرتان را دوست دارید، بچه ننه هستید.
اگر بگویید که مادرتان را دوست ندارید، حیوان هستید.
اگر بگویید که فرزندتان را دوست دارید، بی تجربه هستید و سرد و گرم روزگار را نچشیده اید.
اگر بگویید که فرزندتان را دوست ندارید، بی عاطفه هستید.
اگر بگویید که هیچکس را دوست ندارید، بیمار هستید.
اگر بگویید که همه را دوست دارید، احمق هستید.

آداب زندگی
اگر پولدار باشید حتما دزد و کلاهبردار هستید.
اگر بی پول باشید، بی برو برگرد تنبل و بی عرضه هستید.
اگر زندگی معمولی و نان بخور و نمیر داشته باشید قطعا جاه طلبی لازم را ندارید و مدام درجا می زنید.
اگر خانه و ویلا داشته باشید، مال مردم خور هستید.
اگر خانه و ویلا نداشته باشید، بی فکر و بی دست و پا هستید و بلد نیستید از فرصت های زندگیتان به درستی استفاده کنید.

آداب تمام کردن مطلب
اگر نوشته تان طولانی باشد حتما آب به مطلب بسته اید تا تعداد کلمه هایش بیشتر شود! (به هر حال نویسنده ها هم محکومند که تا اطلاع ثانوی زندگی کنند!)
اگر نوشته تان کوتاه باشد حتما وقت نداشته اید و چیزی سر هم بندی کرده اید.
اگر نوشته تان نه کوتاه باشد، نه بلند (مثل این مطلب)... از مردم خوب و عزیز و شریف و نجیبمان خواهشمندیم ادب و نزاکت و اصول اخلاقی و انسانی را رعایت فرمایند، ممنون!





طبقه بندی: مطالب مفید، 
تاریخ : جمعه 6 بهمن 1391 | نویسنده : بهروز احسانی

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده پولی
سر سوزن هوشی.

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
هم چو من مشروط

و اتاقی که در این نزدیکی است
پشت آن کوه بلند...



ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی، 
تاریخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

وصف الحال مردها پس از فوت همسر!

 مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!





طبقه بندی: سرگرمی، 
تاریخ : یکشنبه 1 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

دختر ﻧﻮﺷﺘﻪ :

” ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩﯼ،ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ “!

ﯾﻪ پسره ﺯﯾﺮﺵ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺟﺮﺍﺡ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﺖ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺖ؟ !!

.

.

ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺗﻮ ﺍﻧﻮﺑﻮﺱ ﺗﺎ ﻧﺸﺴﺖ ﯾﻪ ﭼﮏ ﺯﺩ

ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﺶ!!!

ﯾﺎﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﭼﺘﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ ؟؟؟

ﻏﻀﻨﻔﺮ:ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯿﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻬﻮ ﺯﺭ ﺯﺭ

ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﮑﻨﯽ =))

.

.

اومدم یه آدم خیلی خوشتیپ رو بغل کنم

خوردم به آینه!

.

.

هیچی ترسناک تر از این نیس بیای خونه ببینی یکی اتاقتو تمیز کرده

حالا ۲ ساعت باید بشینم فکر کنم ببینم چی قایم کرده بودم و آیا کشف شده یا نه !

.

.

یک ساعته اومدم کلوب و در اتاقمم بستم ک دارم درس میخونم

الان بابام اومده میگه دخترم داری چیکا میکنی؟

گفتم دارم درس میخونم میگه بیا کتابتم ببر که بهتر متوجه شی !

.

.

دنیا رو می بینی ؟ حرف حرف میاره ، پول پول میاره

خواب خواب میاره ولی محبت خیانت میاره !

.

.

بالاخره حکمت ” آی سی یو ” رو در بیمارستان دریافتم !

جمله ای حکیمانه از جناب عزراییل خطاب به بیمار : “I See You”

.

.

یکی از دوستام گفت : یه دوست دختر خوب دارم در حدِ تیم ملی
منم گفتم : اگه منظورت تیم ملی الآنه،باید بگم که خاک تو سرت با این انتخابت

.

.

یارو میگفت : رفتم سربازی، روز اول نشوندنمون رو زمین...
جناب سروان داد زد: کی اینجا لیسانس ریاضی داره؟ منم با ذوق و شوق
دستمو بردم بالا گفتم : من!
جناب گفت: پاشو اینا رو بشمار

.

.

غضنفر میاد تهران ، تو ترافیک گیر میکنه
میگه : ها ماشالا ! به این میگن عروسی

.

.

از غضنفر می پرسن: بلندترین برج تهرون کدومه؟ می گه: آزادیه دیگه، معلومه که !!!
دو باره می پرسن: پس برج میلاد چی؟
جواب می ده: بابا شما خبر ندارین! اگه برج آزادی پاهاشو ببنده، از میلاد هم بلندتره

.

.

داشتم تو اتوبان میرفتم دیدم یه بچه ای رو موتور خوابش برده بود و داشت می افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود.
رفتم کنارش هر چقدر بوق میزدم نمی فهمید.
آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ایستاد بهش گفتم :
پس چرا حواست به بچه ات نیس ؟؟؟
ی دفعه دو دستی زد تو سرشو گفت :
اصغر پس ننه ت کوووووووو؟؟!!!!

 اینم چند تا عکس قشنگ تقدیم شما

 

 





طبقه بندی: سرگرمی، 
تاریخ : یکشنبه 1 بهمن 1391 | نویسنده : سیدعبدالرضا سجادی

چه بگوییم، چه نگوییم!

کلمه ها بر احساسها و اندیشه ها تاثیر می‌گذارند.
احساسها بر افکار وکلمه ها مؤثرند.
اندیشه‌ها بر کلمه‌ها و احساسها تاثیر می‌گذارند.

 

بگوییم :  از اینکه وقت خود را در اختیار  من گذاشتید متشکرم.
نگوییم : ببخشید که مزاحمتان شدم.

 

بگوییم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود.
نگوییم : گرفتارم.

 

بگوییم : راست می‌گی؟ راستی؟
نگوییم : دروغ نگو.

 

بگوییم :  خدا  سلامتی بده.
نگوییم :  خدا بد نده.

 

بگوییم : هدیه برای شما.
نگوییم :  قابل ندارد.

 

بگوییم : با تجربه شده.
نگوییم :  شکست خورده.

 

بگوییم: قشنگ نیست.
نگوییم : زشت است.

 

بگوییم: خوب هستم.
نگوییم: بد نیست.

 

بگوییم : مناسب من نیست.
نگوییم : به درد من نمی‌خورد.

 

بگوییم : با این کار چه لذتی می‌بری؟
نگوییم : چرا اذیت می‌کنی؟

 

بگوییم : شاد و پر انرژی باشید.
نگوییم : خسته نباشید.

 

بگوییم: من.
نگوییم: اینجانب.

 

بگوییم: دوست ندارم.
نگوییم: متنفرم.

 

بگوییم: آسان نیست.
نگوییم: دشوار است.

 

بگوییم : بفرمایید.
نگوییم : در خدمت هستم.

 

بگوییم : خیلی راحت نبود.
نگوییم : جانم به لبم رسید.

 

بگوییم : مسئله را خودم حل می‌کنم.
نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد.





طبقه بندی: مطالب مفید، 
(تعداد کل صفحات:17)     [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [...] 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ